X
تبلیغات
چشمان تو هویت من است

چشمان تو هویت من است

اینکه کسی باشه که بهش بشه گفت " اگه چند بار زندگی میکردم حتما یکیشو با تو میگذروندم" زیاد چیزی نیست. کسیو پیدا کنید که میتونین بهش بگین " همین یه دونه زندگیمم فقط حاضرم با تو بگذرونم!"
پی نوشت: چقدر خوبه که تو رو پیدا کردم ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 14:41 توسط | |


احساس آوارگی می کنم...

انگار کسی عزیزترین مشتری آخر شبهایم را کشته باشد ...

جایی در سینه ی من درد می کند که نمی توانم دست روی زخمش بگذارم... 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 10:52 توسط | |

شايد هم حسى شبیه حس زنانه باشد يا حتى مادرانه. اينكه گاهى بخواهى آدمهايت را سفت و محكم توى خودت قايم كنى كه دنيا دست از سرشان بردارد. اينكه فكر كنى آغوشت بزرگ است و توى بغل تو كه باشند صدمه اى بهشان نمى رسد.

اما يك جايى هم هست كه دلت مى خواهد يكى قايمت كند از دنيا...تو را در يك نقطه ى امنِ امن نگاه دارد و تا خواستى از آغوشش بيرون بيايى بگويد:" نرو...همین جا بمون!" 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 16:56 توسط | |

زیبایی شمال شرق!
به کدام نقطه خیره شده ای
که هوا این چنین ابر است ... 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت 10:31 توسط | |

بعضی ها اشک شون تو آستینشونه...یعنی کافیه اراده کنن و مثل ابر بهار اشک بریزن. این گریه دیگه شبیه اون گریه های از ته دلی که حال آدم رو جا میاره نیست... یکسری دیگه آدم هستن که شبیه منن! آدمهایی که یهو می زنن زیر گریه، اونها یه مدت زیادی قوی بودن و الان دیگه نیستن...

مراقبم باش ...  

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 9:55 توسط | |

براي دخترم...

ميدوني، دوست ناگزير از بودنه...

مهم نيست چند وفته ميشناسيش...مهم اينه که واسه تو فرشته رو زمينه...خيلي سخت پيش مياد آدم يه فرشته رو ببينه...دوري از اين فرشته خيلي دل آدمو مچاله ميکنه...با هر آهنگي که ميشنوي، هر کسي که ميبيني ممکنه يادش بيفتي...دلت بگيره، مثل من هر روز دور از چشم همه گريه کني...دلت ميخواد هزارتا دليل بياري واسه نگه داشتنش....اينا خيلي سخته امايادت باشه وقتي پاي عشق وسط مياد، مي ارزه آدم تن به اين تلخي ها بده...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت 17:45 توسط | |

هیچ ربطی به سن و سال ندارد، منِ ۲۷ ساله از دنیای آدم بزرگها هیچ نمی فهمیدم! تا همین فرودین ۹۲ هیچ نمی فهمیدم. دیروز که در کافه همیشگی با سمیرا نشسته بودم و برایش حرف می زدم احساس کردم بزرگ شدم ... عاقل شدم

من بلد نبودم بزرگ زندگی کنم! دنیایم قد زن بودن و مادر شدن نبود. در این چیزها خلاصه نشده بودم. اما تو یادم دادی که چقدر می توانم بزرگ فکر کنم. من برای تمام این حس های خوب مدیون توام.

پی نوشت: برای زندگی با تو پر از شوقم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 9:49 توسط | |

دخترم، برایت نگرانم. از دیشب تا الان دلهره دست از سرم برنمی دارد. می خواهم وقتی بدنیا آمدی تو را بردارم، با پدرت برویم یک جایی زندگی کنیم که مطمئن باشیم حتی گرد و خاک به چشمانت نمی رود چه برسد به اینکه کسی، یک روزی، به خودش جرات بدهد به تو نگاه چپ کند ...

نمی دانم این اتفاق خوبی است یا نه اما کار من طوری است که باعث می شود بیشتر از دیگران تلخی های دنیای واقعی را ببینم و خوش بینی ام به آدمها و اتفاقات به شدت کم است.

خوب یا بدش را نمی دانم فقط می دانم همیشه کمتر از دیگران دلم می گیرد، کمتر گریه می کنم، کمتر بغض می کنم و به نظرم هیچ اتفاقی در این دنیا نیست که آدم با خودش بگوید:" هیچوقت اتفاق نمی افتد " 

دیشب که فیلم "هیس، دخترها فریاد نمی زنند" پوران درخشنده را دیدم ته دلم لرزید، نه بخاطر موضوعی که داشت، دل لرزه ام از چیز دیگری بود.

به صدای فین فین هایی که از پشت سرم می آمد فکر کردم، به حالت عصبی تویی کنارم نشسته بودی و در دلت غوغا بود برای "دخترمان" که نکند روزی خار به پایش برود، فکر کردم ...

من تمام اتفاقاتی که در قاب سینما رخ می داد را به شکل واقعی در دنیای زنان واقعی دیده ام و شاید همین باعث می شد هی سر بچرخانم، مردم بهت زده را نگاه کنم و به این فکر کنم چرا خودم تکان نمی خورم!؟

بعد از ساعتها فکر کردن به این نتیجه رسیدم که کار من یک خوبی بزرگ دارد، اینکه من سالهاست بخاطر چیزهایی که دیده ام سخت تر زندگی کرده ام، حواسم بیشتر جمع دنیایم بوده، گول آدمها را نخورده ام ... به نظر م تمام این حواس جمعی هایم می ارزد به اینکه کمی از دل نازکی ام کم شود.

پی نوشت: من دخترم را حتی یک لحظه از خودم جدا نمی کنم ... حتی یک لحظه

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 10:39 توسط | |